تبليغاتX
بهار سیدنی

يكسال گذشت. از برياد رفتن آرزوهاي يك نسل.

يكسال گذشت از چشيدن طعم شيرين آزادي.از احساس آزادي وطن.

ولي بايد اذعان كنم كه با وجود همه سرخوردگي و برخي اوقات دلتنگي هاي يكسال گذشته از

پيروز نشدن جنبش سبز خوشحالم!!

به نظرم جنبش سبز جمع اضدادي است كه در نخواستن كسي و يا كساني هم نظرند ولي هنوز

بر سر خواسته هاي مشتركشان به توافق نرسيده اند.

در اين يكسال با سبز هاي زيادي هم صحبت شده ام كه سراسر كينه بوده اند و خشم.

سبز هايي پر از حس انتقام.

سبزهاي خواستار كشتن و شكنجه.سبز هايي آماده بر پا كردن چوبه هاي دار براي موسوي

و خاتمي و هاشمي و.... همه آناني كه به حرفهاي انان معتقد شده اند.

سبز هايي كه پس از سالها نفرت اندوزي به ايراني پر از انتقام فكر مي كنند تا ايراني آزاد.



+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت 21:25 توسط |


خرداد يادآور خروش ملت ايران است..

يادآور قيام بر عليه متجاوز به خاك و متجاوزين به انسانيت وحقوق انساني.

خرداد يادآور آرزوهاي ناب يك ملت براي ساختن كشوري آبادتر و آزادتر...

و البته خونهاي به ناحق ريخته .

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 21:49 توسط |


گویند بهشت و حورعین خواهد بود               وآنجا می و شیر وانگبین خواهد بود

گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک             چون عاقبت کار چنین خواهد بود

+ نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 8:18 توسط |


ننوشتنم طولاني شد.

اولش درگير بودم و مشغول مطالعه.......خوشبختانه پاس شد.

دوم....مشغول تفريح بودم و عيش بعد از امتحان....حالي داد.

سوم.....چند تا از دوستان عزيزم اينجا رو پيدا كردند....نوشتن برام سخت تر شده .

چهارم....ننوشتن تنبلم كرده بود....ننوشتم.


+ نوشته شده در دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 9:41 توسط |


تا 10 روز آينده شديداً درگيرم و نمي تونم بنويسم.

بنابراين پيشاپيش سال جديد رو به همه دوستان و هم قطاران عزيز تبريك مي گم و از اينكه نمي تونم به

وبلاگهاشون سر بزنم و كامنت تبريك بذارم عذر خواهي مي كنم.

اميدارم سال خوب و پراز موفقيتي رو در كنار عزيزانتون شروع كنيد و از زيباييهاي ”بهار ايران“ لذت ببريد.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 15:53 توسط |


تلويزيون رو روشن مي كنم.

اخبار ساعت 8....

اخبار گوي ماهروي شبكه 7 : قاتل دكتر چانگ جراح معروف سيدني بعد از 18 سال از زندان آزاد

شده و بعد از ديپورت شدن از استراليا با دوست دخترش رفته به يكي از جزاير مالزي.براي تعطيلات!!

و من هاج و واج موندم كه اين در طول 18 سال زندان چه جوري دوست دختر پيدا كرده و از كجا

پول آورده كه رفته تعطيلات؟! اين تو اين مدت واقعاً زنداني بوده؟

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم اسفند 1388ساعت 14:4 توسط |


4 شب كشيك پشت سر هم... از همين الان خوابم گرفته...

+ نوشته شده در شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 16:15 توسط |


حدود يكسال ونيم پيش رفته بودم ايران.مي رفتم به ديدن دوستان و آشنايان و اونهام لطف مي كردند و

مي اومدن به ديدن من و بازار داغ بحث هاي خانوادگي.

يكي از آخرين شبهايي كه اونجا بودم يكي از همسفرهاي مامان و بابا در سفر به مكه اومده بودن به ديدنم.

خانومه قبلاً يه دفعه براي مامان اينها قطاب درست كرده بود و مامان كه از قطابها خيلي خوشش امده بود

گفته بود يه چند تايي رو مي ذارم تو فريزر براي پسرم. و اين بنده خدا هم گفته بود كه ابن كار رو نكن.

هر وقت كه اومد من تازه اش رو درست ميكنم و مي آرم.

و اين شد كه با يه ظرف قطاب اومده بودند خونه ما.

آقاهه كارمند بانك بود و خانومه خانه دار.يه خانواده متوسط ايراني.

آقاهه از من پرسيد اونجاها چه خبر؟( سوالي كه تو سفرم بارها و بارها با اون مواجهه شدم)

- بد نيست. خدا رو شكر.هر جايي يه سري معايب و مزايايي داره.

.....

- من داداشم سوئده.تصميم گرفتم كه بعد از بازنشستگي و سر و سامون دادن به بچه ها بريم اونطرفها

ببينيم چه خبره.شايد هم موندگار شديم.

من: به سلامتي.

يه دفعه خانومه شروع به صحبت كرد.

- با برنامه هايي كه دولت الان داره اجرا مي كنه به زودي بهترين مملكت دنيا مي شه.

من: البته سوئد همين الان هم يكي از بهترين ممالك دنياست.

خانومه: ايران و مي گم.آقاي احمدي نژاد گفته ما در حال جلو زدن از همه دنيا هستيم.

من كه تا اون موقع از سفرم با چنين طرز فكري از نزديك بر خورد نكرده بودم فكر كردم داره شوخي مي كنه.

ولي ادامه صحبتهاش و تكرار نظرات ” آقاي احمدي نژاد“  خلاف اينو ثابت مي كرد.

يه نگاهي به بابا انداختم و اون هم يه نگاهي به من كرد.

گفتم كه آره. انشاا... كه همينطوره.مردم يه خورده از زير بار مشكلات در مي آن.

.....

ديروز كه داشتم فيلم اسقبال باشكوه!!! 500-400 نفره  مردم بيرجند از احمدي نژاد رو مي ديدم بي اختيار

ياد اون خانوم مهمون افتادم.خيلي دوست داشتم بدونم كه اون الان چطوري فكر مي كنه ؟

آيا هنوز جزو اون جماعتيه كه به اسقبال ” آقاي دكتر “ مي رن و به بشارات ايشون در مورد فتح قله هاي

پيشرفت گوش مي كنند و لذت مي برند و روزها رو در روياي اون سپري مي كنند؟

و يا شايد هم جزو اون گروهيه كه سرخورده از ”ناجي بزرگ “ , در حال دست و پنجه نرم كردن با مشكلات

اقتصادي, سرگردون از اين ناجي و در  آرزوي رسيدن به آرزوي بهترين مملكت دنيا به واسطه ناجي ديگري

هستند؟؟

+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 22:12 توسط |


فيلم حمله نيروهاي بسيجي و انتظامي به كوي دانشگاه رو ديدم.بارها بارها.

ذهنم با ديدن اون تصاوير پرواز كرد و به 18 تير 78 برگشت.به اون شب سياه و روزهاي خاكستري تهران.

اعتراف مي كنم كه با وجود فرسنگها فاصله از كتابخانه كوي من هم همراه دانشجويان كوي بر روي زمين

كشيده شدم,تحقير شدم,كتك خوردم و درد كشيدم.

بغض كردم.و البته نه فقط از كتك خوردن و تحقير شدن انسانها.كه درد جسمي اونها( البته اگر از نوع نابينا

شدن نجفي نباشه) التيام پيدا مي كنه و از صدمات روحي اينان جز خاطراتي تلخ و آزاردهنده باقي نمي مونه.

بيشتر دلم به حال اونهايي سوخت كه تا به اين حد از انسانيت تهي شدن و چنين حريصانه پله هاي

سبوعيت رو دو تا يكي طي كردند. مطمئنم اينها دچار چنان بيماري مهلكي شده اند كه هرگز نمي تونند

ارزشهاي انساني رو درك كنند و از زندگي لذت ببرند.

دلم بيشتر براي ايراني سوخت كه گروهي از فرزندانش از راه انسانيت فرسنگها فاصله گرفتند و چنين

وحشيانه بر انسان و هموطني ديگه حمله مي كنند.

دلم سوخت براي اون وبلاگ نويساني كه به آرزوي رسيدن به بهشت اسلامي چنين خشونت جاهليت رو

توجيه مي كنند.

دلم سوخت براي آرزوهاي بر باد رفته شهداي ايران كه براي حفظ حرمت ايران و ايراني جان فدا كردند.

دلم سوخت براي حكومتي كه مردمانش رو دو دسته كرده و گروهي رو به زدن, كشتن و خوار كردن گروه ديگه

تحريك مي كنه و هيچ نمي انديشه كه اونها كه باد مي كارند باد درو خواهند كرد.

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 21:25 توسط |


سرپرستار اورژانس دوباره تكرار مي كنه  : بيمار سطح 2 در اتاقك شماره 3.

سرم حسابي شلوغه ولي به نظر مي رسه دور و برم كسي نيست.اينترنها و.... جيم شدن و سراغ مريض

نمي رن. با اكراه بلند مي شم و مي رم طرف اتاقك شماره 3.

پرده سبز رنگ اتاقك رو مي كشم و خودم رو معرفي ميكنم.

- چه كمكي مي تونم بهتون بكنم؟

مريض يه پير زن 73 ساله است.با لهجه و خيلي بد حرف مي زنه.

- قفسه سينه ام درد مي كنه؟

- چند وقته؟

ـ 7-6 ماه!! من نمي تونم انگليسي حرف بزنم. كسي اينجا به يوناني حرف نمي زنه؟

در پيدا كردن كلمات مشكل داره و جملاتش بيشتر از 4-5 كلمه ندارن.

از پرستارش مي پرسم: كسي رو مي شناسي كه يوناني حرف بزنه؟

ميگه خودم.ولي دارم مي رم واسه ناهار و تازه اين مي تونه به اندازه نيازش انگليسي حرف بزنه.

....

6-7 ساعت گذشته و مشخص شده پير زن نيازي به بستري نداره و مي تونه براي پيگيري بقيه تستها

بره سراغ پزشك خانوادگيش.

دوباره مي رم پيشش.جواب تستها رو براش توضيح مي دم.خوشحال ميشه.و دوباره مي پرسه يعني

مشكل قلبي ندارم؟

- نه

ازم مي پرسه تو كجايي هستي؟

- ايراني.

رو مي كنه به شوهرش و با خوشحالي ميگه ديدي گفتن اين شرقيه.

- شوهرم مي گفت تو فرانسوي هستي ولي من گفتم شرقيه.

ـ من يادم رفت.شما كجايي بودي ؟

ـ قبرس

ـ ترك يا يوناني؟

- چه فرقي مي كنه. ما همه آدميم.

ـ قبول دارم.مي خوام بدونم به چه زباني صحبت مي كني؟

- آهان. يوناني.من 43 ساله كه با شوهرم اينجام.(و هنوز تو انگليسي حرف زدن و فهميدن مشكل داشت!!).

بچه هام همه اينجا مدرسه و دانشگاه رفتن.....توخيلي خوش اخلاقي.

- هاهاها.مرسي.

- من يه دختر دارم  كه يه دختر خيلي خوشگل داره.

- يعني نوه شما؟

ـ آره

- عاليه

- قدش بلنده

- خيلي خوبه

- تو بايد ببينيش.خيلي خوشگله

- خوبه

حتما خوشت مي آد.مثل باربيه!! 24 سالشه.

و حالا شوهره داره دنبال عكس نوه اش تو كيف پولش مي گرده....


بهش مي گم من بايد برم.خيلي سرم شلوغه.حتماً به پزشك تون مراجعه كنيد.من نامه ترخيص شما رو

مي دم به پرستار كه براتون بياره.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 12:17 توسط |