تبليغاتX
بهار سیدنی

مي گم رضا! اين پرستاره اسمش چيه؟

مي گه كدوم؟ هموني كه زير چونه اش خال داره؟

مي گم من خال زير چونه اش رو ديگه نديدم به خدا !!!

مي گه آخه نيست من قدم كوتاهه،اين جزئيات رو از اين پايين بهتر مي بينم.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 10:20 توسط |


بيمارستان ما موقع شيفت شب 3 تا دكتر داره.چند شب پيش كه شيفت شب بودم هر 3 تامون

ايراني بوديم.

جاتون خالي.زبان رسمي اورژانس شده بود فارسي.حالي داد كه نگو.

انقدر فارسي حرف زديم كه آخرش مجبور شديم بريم و از پرستارها عذرخواهي كنيم.

اونها هم به شوخي گفتندكه نمي بخشيم.شما همش داشتين در باره ما حرف مي زدين!!

+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 8:18 توسط |

از حق خود نخواهم گذشت
شكوائيه‌اي سرگشاده به آيت‌الله لاريجاني
حضور آيت‌الله آملي لاريجاني، رياست محترم قوه‌قضائيه
با سلام
این نامه را در کمال ناامیدی از دستگاه قضایی کشور می‌نویسم و شاید تنها عاملی که باعث شد این سطور نوشته شود و برای روزنامه‌ها و خبرگزاری‌ها بفرستم، درد عمیقی است که از تجاوز به حقوق انسانی شده و آثار آن هنوز پابرجاست و در زندگی‌اش مشهود است. نوشتم و به روزنامه‌ها می‌دهم و نمی‌دانم که منتشر می‌شود و اگر منتشر شود به دست شما می‌رسد؟ که اگر برسد حجت من بر شما تمام است و شما به عنوان مسؤول اجرای عدالت موظفید که با ضایع‌کننده حق برخورد کنید. اما شرح ماجرا:‌
در روز شنبه مورخ 30 خرداد 1388 به اتفاق همسرم، فرزند شیرخواره‌ام را برای معاینه به پزشک بردیم، هنگام بازگشت به منزل حوالی غروب از اتوبان یادگار وارد خیابان حبیب‌اللهي (در نزدیکی میدان آزادی) شدیم، ناگهان در فاصله حدود یکصد‌متری با دسته‌ای از آشوبگران مواجه شدیم که در خیابان سطل‌های آشغال را آتش زده‌ بودند و تمام علائم راهنمایی را کنده بودند و موانع ایجاد کرده بودند. چوب و میله و قمه دستشان بود و هر از گاهی به سمت افرادی که مشکوک می‌شدند در پیاده‌رو هجوم می‌آوردند و بشدت مضروب می‌کردند و در همان حال سرنشینان یک خودروی پراید را به زور پیاده کردند و خودرو را آتش زدند. همسرم، فرزندمان را در آغوش فشرده بود و از شدت وحشت گریه می‌کرد و تلاش من هم برای آرام کردن او بی‌فایده بود؛‌خودروی ما راه برگشت هم نداشت، در فاصله نزدیک به صحنه اوباشگری متوقف شدیم، چند خودروی دیگر هم پشت سر ما بودند، ‌برخی سعی کردند دنده عقب به اتوبان برگردند من هم همین تصمیم را گرفتم که گره کور ایجاد شد و راه برگشت کاملا بسته شد. عده‌ای از این اوباش که غالبا مچ‌بند و شال سبز داشتند به سمت اتوبان حرکت کردند، درست به سمت نقطه‌ای که ما متوقف شده بودیم. همسرم از ترس رنگ به چهره نداشت؛ تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که با سرعت به سمت جلو حرکت کرده و از موانع سنگی و بتونی و آشغال و از کنار اراذل عبور کنم، به همراه من یک ماشین دیگر هم راه افتاد. با سرعت از آشغال‌ها و سنگ‌ها عبور کردیم، از میدان تیموری رد شدیم و جلوی ایستگاه متروی دانشگاه شریف دوباره متوقف شدیم. در میدان بعدی هم 2 خودرو را آتش زده بودند که در همین اوضاع تعدادی موتورسوار از نیروهای بسیج که یونیفورم به تن داشتند از پایین خیابان حبیب‌اللهي وارد میدان تیموری شدند، اراذل ابتدا به سمت موتورسوارها کوکتل مولوتف و سنگ و آجر پرتاب کردند. یکی از موتورها واژگون شد اما بقیه با سرعت وارد میدان تیموری شدند و این باعث شد اراذل به کوچه‌های اطراف و برخی به داخل ایستگاه مترو فرار کنند، هرچند از داخل کوچه‌ها هنوز به سمت خیابان سنگ پرتاب می‌شد که در این بین هیچ کدام از ماشین‌هایی که در خیابان ایستگاه مترو پارک شده بودند، سالم نماندند. با ورود نیروهای بسیج غائله در خیابان حبیب‌اللهي و خیابان تیموری عقب رانده شد و ما به منزل رسیدیم اما از آن شب شوک عصبی‌ای که از وحشت به همسر بنده وارد شد تبعات بسیار بدی در زندگی ما داشته است که از آن تاریخ تاکنون همسرم دچار بی‌خوابی شده و این مساله در سلامت فرزندمان هم تاثیر گذاشته است.
جناب آقای آیت‌الله آملی لاریجانی
نظر به اینکه تجمع‌های بعد از انتخابات به‌صورت غیرقانونی و به تحریک آقای میرحسین موسوی برگزار شده است و به‌طور خاص تجمع و آشوب روز و شب 30 خرداد 88 در نزدیکی میدان آزادی در اطراف خیابان‌های حبیب‌اللهي- تیموری بشدت از لحاظ روانی بر خانواده اینجانب اثرات سوء ماندگار گذاشته است از جنابعالی درخواست دارم که فارغ از نام‌ها و اسم‌ها با جدیت شکایت بنده را از آقای میرحسین موسوی به عنوان اول کسی که هواداران خود را با یک ادعای ثابت نشده تحریک به حضور غیرقانونی و اعتراض کرد، پیگیری کنید. شما در پیشگاه خداوند مسؤولید و اگر حق به جایگاه خود بازنگردد در روز قیامت جلوي شما را خواهم گرفت. 

*توضیح «وطن‌امروز»: نام و مشخصات نویسنده نامه (شاکی) جهت پیگیری قوه قضائیه در روزنامه
موجود است.

 



+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 7:54 توسط |


بچگي من با امر و نهي گذشت.با بكن نكن.

جوراب سفيد ممنوع بود در مدارس من.

شلوار جين ممنوع بود در كلاسهاي درس من.

كفش اسپرت سفيد ممنوع بود براي من.

پيراهن آستين كوتاه ممنوع بود در خيابانهاي شهر من.

تي شرت ممنوع بود در همه جاي زندگي من.

در زندگي من ويدئو از آلات ”حرام“ بود و گوش دادن به موسيقي از ” اعمال غير قابل بخشش“.

مي گفتند و ما اجرا مي كرديم.

حالا هم دوباره مي گويند و احتمالاً ما مي ترسيم و فرمان مي بريم.

فرمانده نيروي انتظامي و وزير اطالاعات مملكت تهديد مي كنند كه ” افسر ارشد اينترنت “ تربيت مي كنيم و با

متخلفان اينترنتي چنين و جنان مي كنيم.

صحبتهايشان خاطره لرزش ناشي از شنيدن صداي پاترولهاي” گشتهاي جندا... و ثارا...“ را زنده مي كند و ما

را مي ترساند.و شايد دوباره ما را رام كند و سر به زير.

.....فرض كنيم ما ترسيديم.با بچه هاي دهه 60 و يا بقول خودشان”بچه هاي جنگ“ چه مي كنيد؟

شما كه همه شب دعا كرديد كه اينها جوراب سفيد بپوشند و اينها باز هم”با پاي هاي بدون جوراب“ بيرون

آمدند و در مقابل چشمانتان رژه رفتند.

شما كه تمام زورتان را زديد كه شلوار جين اينها را از زير باسن بالاتر بياوريد و حداقل مارك شورتشان را

بپوشانيد و نتوانستيد.

شما كه آرزوي ديدن كفش هاي نايك را به جاي نيم چكمه هاي ”تبرج كننده“ در سر داشتيد و هر شب ناكام

سر بر بالين نهاديد.

شما كه سعي كرديد تي شرتهاي تنگشان را تا زير ناف پايين بكشيد و نتوانستيد.

شما كه كلي خواننده وطني پاپ خوان تربيت كرديد كه اينها دست از موسيقي غربي بردارند و ”هيچ“ نصيبتان

شد.

ويدئو كه هيچٍ, حتي نتوانستيد ماهواره را از اينها بگيريد.

چادر كه هيچ, حتي نتوانستير روسري اينها را جلو بكشيد.

...

نه اخوي! آجر اينها را  از آغاز كج گذاشتيد.اينها پاترول گشتهاي شما را در دنياي حقيقي نديده ا ند كه حالا از

صداي آن در دنياي مجازي بترسند.رام كردن اينها به گمانم راهي به غير از روش سربراه كردن ما مي طلبد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 22:53 توسط |


فرض مي كنيم كه به قول ” فرمانده نيروي انتظامي“ اتهام  دكتر رامين پور اندر جاني ”رسيدگي نكردن به حال بيماران“ باشه.

فرض مي كنيم كه بنا بر فرموده ( اصطلاح رايج در بهداري ناجا) اين دكتر وظيفه به دليل ترس از صدور حكم محكوميت تحت فشار روحي قرار داشته.

باز هم فرض مي كنيم كه بنا به فرموده ايشون نامه اي مبني بر خودكشي ايشون كنار تختش پيدا شده.

حالا بر فرض صحت همه گزاره هاي بالا مي خوام محتواي اون نامه ادعايي جناب فرمانده رو حدس بزنم:

1) خيلي ناراحتم.خيلي.يكي از مريضهام مننژيت گرفته بود و من نتونستم تشخيص بدم.مريض تب داشت،سردرد داشت،كاهش سطح هوشياري داشت و من نفهميدم؟؟؟!!!!!من باعث مرگش شدم.

2)خيلي ناراحتم.يكي از مريضهام مننژيت گرفته بود و من تشخيص دادم.ولي بلد نبودم به مريض آنتي بيوتيك بدم؟؟؟؟؟!!!!!من باعث مرگش شدم.

3)خيلي ناراحتم.يكي از مريضهام مننژيت گرفته بود و من تشخيص دادم.ولي يادم رفت كه به بيمارستان اعزامش كنم؟؟؟؟؟!!!!!!من باعث مرگش شدم

4)خيلي ناراحتم.يكي از مريضهام مننژيت گرفته بود و من تشخيص دادم.ولي نرفتم دوباره بهش سر بزنم.(تو بهداري هاي 4 متري ناجا  ؟؟).من باعث مرگش شدم.

5)من مي خوام خودمو بكشم.من و به كوتاهي در انجام وظيفه پزشكي محكوم كردند و احتمالاً بايد ديه بدم و  به 2 سال محروميت از طبابت محكوم مي شم.اين حكم خيلي سنگينه و من طاقت تحملش رو ندارم.مي خوام خودم رو بكشم.

......دليل ديگه اي به ذهن شما نمي رسه ؟

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 17:38 توسط |


دوران خدمت سربازي رو مي گذروندم.ستوان وظيفه! پزشك وظيفه! بيمارستان نيروي انتظامي،كنار حافظان

جان و ناموس خودمون!

آخراش بود.يه روز صبح كه رفتم بيمارستان يكي از پرستارها برام تعريف كرد كه شب قبل حدود ساعت 2 شب

يكي اومده بيمارستان و از سرفه شكايت كرده.

شيفت يكي از بچه ها بود كه حالا اسمش اصلاً به ذهنم نمي آد.داغون بود.يه باز از زنش جدا شده بود و تازه با

يكي ديگه نامزد كرده بود.با پدر و مادر خودش قهر بود و با پدر و مادر نامزدش هم هر روز دعوا و مرافعه داشت.

كلاً داغون بود اعصابش.ولي با استعداد بود و با سواد و داشت براي رزيدنتي مي خوند.

از مريضه مي پرسه چند وقته كه سرفه داري؟

يه هفته!

چرا حالا اومدي؟

دلم خواست.

خودش مي گفت كه با بد اخلاقي به يارو گفته كه چرا حالا اومدي و اخم وتخم كرده.

از شانس بدش ياروسرگرد از كار دراومد.سرگرد بازرسي بهداري ناجا.از همين هايي كه دور و بر ميدون انقلاب

فراوونه.

خلاصه جناب سرگرد بهش بر مي خوره و به آقا دكتر قصه ما گير ميده و براش يه هفته بازداشتي رد مي كنه

يعني از همون شنبه تا شنبه بعد از امتحان رزيدنتي.

و حالا اين مادر مرده كه يكسال تمام، زندگيش رو معطل اين امتحان كرده بود مونده بود كه چه جوري اهميت

اين امتحان رو به اينها حالي كنه!

ميره پيش رئيس و معاون بيمارستان،خواهش م وي كنه تمنا .و البته جواب اون سرداران دكتر!!!سلحشور از

قبل مشخص بود. مي گن كه حرف حرف جناب سرگرده!

و اين مي شه كه دكتر مملكت!! از خدمت فرار مي كنه تا بتونه امتحانش رو بده.....و البته رشته نورولوژي

دانشگاه شهيد بهشتي قبول شد.

روز بعد از امتحان هم خودش رو به بازداشتگاه معرفي ميكنه.كمربند و خودكارش رو هم ازش مي گيرند كه

خودكشي نكنه!! و موهاش رو مي زنند كه آدم بشه!!

و حالا يه آدمي مثل رامين پور اندرجاني رو كه به نظر خودشون داراي اتهامات سنگيني هم بوده كنار داروها و

بيماران و در خوابگاه بهداري ناجا ول مي كنند كه خودكشي كنه!!

جل الخالق...


پ.ن:  دكتر داود روشني همچنان داره در دانشگاه اوين تحصيل مي كنه.فكر كنم آخرش استاد ميشه.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:5 توسط |



به نقل از روزنامه اعتماد  (27/08/1388)
آقاي حدادعادل تعريف مي کردند؛ «سال 77، خانمي به خانه ما زنگ زده بود و گفته بود که مي خواهيم براي خواستگاري خدمت برسيم. خانم ما گفته بود دختر ما در حال حاضر سال چهارم دبيرستان است و مي خواهد ادامه تحصيل دهد. ايشان دوباره پرسيده بودند اگر امکان دارد ما بياييم دخترخانم را ببينيم تا بعد. اما خانم ما قبول نکرده بودند.

بعد خانم ما از ايشان پرسيده بودند اصلاً شما خودتان را معرفي کنيد. و ايشان هم گفته بودند؛ من خانم مقام معظم رهبري هستم. خانم ما از هول و هراس دوباره سلام عليک کرده بود و گفته بود؛ «ما تا حالا به همه پاسخ رد داده ايم. اما شما صبر کنيد با آقاي دکتر صحبت کنم، بعد شما را خبر مي کنم.» آن زمان خانم من مدير دبيرستان هدايت بود.

بعد از صحبت با من قرار بر اين شد که آنها بيايند و دخترمان را در مدرسه ببينند که هم دخترمان متوجه نشود و هم اينکه اگر آنها نپسنديدند، لطمه يي به دختر ما نخورد. طبق هماهنگي قبلي، خانم آقا آمدند و در دفتر مدرسه او را ديدند و رفتند. چند روز گذشت و من براي کاري خدمت آقا رفتم. آقا فرمودند؛ «خانم استخاره کرده اند، جوابش خوب نبوده است.»

يک سال از اين قضيه گذشت. مجدداً خانواده آقا تماس گرفتند و گفتند ما مي خواهيم براي خواستگاري بياييم. خانم بنده پرسيده بودند چطور تصميم تان عوض شده؟ آقا گفته بودند؛ «خانم ما به استخاره خيلي اعتقاد دارد و دفعه اول چون خوب نيامده بود، منصرف شدند.» و خانم آقا هم گفته بودند؛ «چون دخترتان دختر محجبه، فرهيخته و خوبي است، دوباره استخاره کردم که خوب آمد و اگر اجازه بدهيد، بياييم.»

آن زمان دخترمان ديپلم گرفته بود و کنکور هم شرکت کرده بود. پس از مقدمات کار، يک روز پسر آقا و مادرش با يک قواره پارچه به عنوان هديه براي عروس آمدند و صحبت کرديم و پس از رفتن آقا مجتبي، نظر دخترم را پرسيدم، ايشان موافق بودند.

بعد از چند روز خدمت آقا رفتيم. آقا فرمودند؛ «آقاي دکتر، داريم خويش و قوم مي شويم.» گفتم؛ «چطور؟» گفتند؛ «خانواده آمدند و پسنديدند و در گفت وگو هم به نتيجه کامل رسيده اند، نظر شما چيست؟» گفتم؛ «آقا، اختيار ما دست شماست.»

آقا فرمودند؛ «نه، شما، دکتر و استاد دانشگاهيد و خانم تان هم همين طور. وضع زندگي شما مناسب است، اما زندگي من اين طور نيست. اگر بخواهم تمام زندگي ام را بار کنم، غير از کتاب هايم يک وانت بار مي شود. اينجا هم دو اتاق اندرون و يک اتاق بيروني است که آقايان و مسوولان در آنجا با من ديدار مي کنند. من پول ندارم خانه بخرم. خانه يي اجاره کرده ايم که يک طبقه مصطفي و يک طبقه هم مجتبي زندگي مي کنند. شما با دخترت صحبت کن که خيال نکند حالا که عروس رهبر مي شود، چيزهايي در ذهنش باشد. ما اين طور زندگي مي کنيم. اما شما زندگي نسبتاً خوبي داريد. حالا اگر ايشان بخواهد وارد اين زندگي شود، کمي مشکل است. مجتبي معمم هم نيست. مي خواهد قم برود و درس بخواند و روحاني شود. همه اينها را به او بگو بداند.»

من هم به دخترم گفتم و ايشان هم قبول کرد. آقا در زمان قبل از رئيس جمهوري شان، در جنوب تهران خانه يي داشتند که آن را اجاره داده اند و خرج زندگي شان را از آن درمي آورند؛ ايشان حقوق رهبري نمي گيرند و از وجوهات هم استفاده نمي کنند.

هنگام صحبت در مورد مراسم عقد و مهريه و ... آقا فرمودند؛«در مورد مهريه، اختيار با دختر شماست. ولي من براي مردم خطبه عقد مي خوانم، سنت من اين بوده که بيشتر از 14 سکه عقد نخوانم و تا حالا هم نخوانده ام، اگر بخواهيد، مي توانيد بيشتر از 14 سکه مهريه معين کنيد، ولي شخص ديگري خطبه عقد را بخواند. از نظر من اشکالي ندارد. چون تا حالا بيش از 14 سکه براي مردم عقد نخوانده ام، براي عروسم هم نمي خوانم.»

من گفتم؛ «آقا، اين طور که نمي شود. من با مادرش صحبت مي کنم، فکر نمي کنم مخالفتي داشته باشد.» در مورد مراسم عقد هم گفتند؛ «مي توانيد در تالار بگيريد، ولي من نمي توانم شرکت کنم.» گفتم؛« آقا هر طور شما صلاح بدانيد.»

فرمودند؛ «مي خواهيد اين دو تا اتاق اندروني و يک اتاق بيروني را با هم حساب کنيد. هر چند نفر جا مي شوند، نصف مي کنيم؛ نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما را دعوت مي کنيم.» ما حساب کرديم و ديديم بيشتر از 150 ، 200 نفر جا نمي شوند. ما حتي اقوام درجه اول مان را هم نمي توانستيم دعوت کنيم، اما قبول کرديم.

آقا غير از فاميل، آقاي خاتمي، آقاي هاشمي و آقاي ناطق و روساي سه قوه و دکتر حبيبي را دعوت فرمودند. يک نوع غذا هم درست کرديم. قبل از اينها صحبت خريد بازار شد. پسر آقا گفت؛ «من نه انگشتر مي خواهم و نه ساعت و نه چيز ديگري.» آقا گفتند؛ «خوب نيست.» من هم گفتم؛ «حداقل يک حلقه بگيرند.» اما آقا فرمودند؛ «من يک انگشتر عقيق دارم که يکي براي من هديه آورده، اگر دخترتان قبول مي کند، من آن را به ايشان هديه مي دهم و ايشان هم به عنوان حلقه، به مجتبي هديه دهد.» قبول کرديم و انگشتر را گرفتيم و بعد به آقا مجتبي داديم. کمي بزرگ بود. به يک انگشترسازي برديم تا کوچکش کند و خرجش 600 تومان شد. خلاصه خرج حلقه داماد 600 تومان شد.

به آقا گفتيم در همه اين مسائل احتياط کرديم، ديگر لباس عروس را به ما بسپاريد و آقا هم فرمودند؛ «آن را طبق متعارف حساب کنيد.» در همان ايام، ما خودمان براي پسرمان عروسي مي گرفتيم و يک لباس عروس براي عروس مان سفارش داده بوديم بدوزند.

خلاصه قبل از اينکه عروس مان استفاده کند، همان شب دخترمان استفاده کرد. بعد آقا گفتند؛ «من يک فرش ماشيني مي دهم، شما هم يک فرش بدهيد.» و به اين ترتيب مراسم برگزار شد. براي عروسي هم دو پيکان از اقوام ما و دو پيکان هم از اقوام آقا آمده بودند. مراسم در خانه ما تا ساعت يک طول کشيد. خانواده آقا آمده بودند که عروس را ببرند، البته آقا ظاهراً کاري داشتند و نيامده بودند. اما وقتي عروس را به خانه آورديم، ديديم آقا هنوز بيدار نشسته اند و منتظرند عروس را بياورند. فرمودند؛ «من اخلاقاً وظيفه خود مي دانم براي اولين بار که عروس مان قدم به خانه ما مي گذارد، من هم بدرقه اش کنم و به اصطلاح خوشامد بگويم.»

ما خيلي تعجب کرده بوديم و فکر نمي کرديم آقا تا آن ساعت شب بيدار باشند، حتي آقا آن شب هم غذا نخورده بودند. چون خانواده آقا سرشان شلوغ بود، به آقا غذا نداده بودند. آقا گفتند؛ «دکتر، امشب شام هم نداشتيم، من به يکي از پاسدارها گفتم شما چيزي خوردني داريد؟ آنها گفتند که غير از کمي نان چيز ديگري نداريم. گفتم؛ همان را بياوريد، مي خوريم.»

بعد هم که عروس وارد شد، آقا چند دقيقه يي برايشان در مورد تفاهم در زندگي و شرايط و اهميت زندگي زناشويي صحبت کردند و تا پاي در خانه، عروس را بدرقه کردند و خوشامد گفتند. رعايت آداب حتي تا چنين جايگاهي چقدر ارزش دارد. اينها از برکت انقلاب اسلامي و خون شهداست. ايشان دستور دادند حتي از ريزترين وسايل دفتر استفاده نشود، چون مال بيت المال است. حتي اگر مشکل وسيله نقليه هم پيش آمد، اجازه ندارند از وسايل دفتر استفاده کنند.



 نشريه «اشراق انديشه» به نقل از حجت الاسلام پاينده از اعضاي دفتر مقام معظم رهبري
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 9:38 توسط |

رامين عزيز!

ما هم در مرگ تو مقصريم.

مقصريم آنگاه كه دكتر بني يعقوب را به زندان بردند و بعد جنازه اش را تحويل دادند.....و ما دم نزديم.

مقصريم آنگاه كه در سالن هاي اداره طرح وزارتخانه تحقيرمان كردند......و ما دم نزديم.

مقصريم آنگاه كه پزشكان متخلف از تعرفه هاي ابلاغي وزارتخانه به بازداشت تهديد شدند......و ما دم نزديم.

مقصريم آنگاه كه نظام پزشكي را تهديد به انحلال كردند..... و ما دم نزديم.

مقصريم انگاه كه پزشك معالج زندانيان سياسي به زندان افتاد....... و ما دم نزديم.

مقصريم آنگاه كه بر سرمان كوفتند و تحقيرمان كردند.......و ما سرمان را بيشتر در هاريسون فرو برديم.

مقصريم آنگاه كه.....


...رامين جان! در مرگمان. ما از همه مقصر تريم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 7:51 توسط |



اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا .... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز 

    یک انسانم!

 

                                                                 شعری از غاده السمان (شاعری از سوریه)

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:10 توسط |

يكي دو هفته اي كه گذشت رسماً دهنم مورد عنايت قرار گرفت. از بس كه درگير بودم.

ديروز و پريروز از فرط خستگي دچار كمر درد و پا درد شده بودم و به سختي خودم و مي كشيدم.

به هر حال زنده ايم.

تو اين مدت اتفاقات زيادي افتاده كه هر كدوم جاي نوشتن داشت و من نبودم كه بنويسم.

از اجازه رهبري به منتقدين جهت انتقاد از ايشون تا مراسم 13 آبان.

و اتفاقات جالب زيادي در زندگي شخصي و كاري خودم.

پ.ن: داود هم كه همچنان در اسارت فرماندهان غيور باباشه و داره ارشاد ميشه تا غير از روي مين رفتن  و تبعيت محض از فرماندهان چيز ديگه اي رو ياد نگيره.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:44 توسط |