خداوند، اون کسانی رو که ازش میخواهی کنارت باشن بهت نمیده،بلکه اون کسانی رو کنارت قرار میده که بهشون نیاز داری. ... بهشون نیاز داری تا کمکت کنن (تا کمک کردن رو یاد بگیری)، باعث رنجش تو بشن (چون تا گچ درد سمباده خوردن رو تحمل نکنه، یک مجسمهء زیبا نمیشه)، تو رو ترک کنن (تا یاد بگیری روی پای خودت بایستی)، عاشقانه دوستت داشته باشن (تا بدونی که تو هم باید عشق بورزی)، تااز تو انسانی ساخته بشه که خداوند میخواد تو اونطور باشی
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 8:11 توسط
|
عاصی بود.از طرفی می خواست از مملکت بزنه بیرون و از بیدادگری ها فاصله بگیره و از طرف دیگه ای
دلبسته اون خاک بر باد رفته بود.
داود رویای " عدالت " رو در سر داشت و اون رو در "عصر طلایی خمینی کبیر" جستجو می کرد.
او دلباخته جمهوری اسلامی" بود غافل از اینکه همین عشق به عدالت و جمهوریت او رو به اتاقهای
بازجویی نظام راهنمایی می کنه تا برای این دلباختگی به " آرمانشهر انقلاب ۵۷ " پاسخگو باشه.
به نظرم حکومتی که حتی توانایی جذب آدمهای مذهبی و انقلابی مثل داود رو نداره و در مقابل تلاش
برای توجیه ایدئولوژیک اونها سعی می کنه خاموششون کنه باید در برنامه های تبلیغاتی خودش یک
تجدید نظر اساسی به عمل بیاره.
وقتی یه پسر شهید رو ۱۲ سال تحت نظر مدارس خودشون و بر اساس هنجار های مورد نظرخودشون
پرورش می دن و بعد از دانشگاه هم همچنان زیر چتر به اصطلاح تربیتی خودشون نگه می دارن و اون
اشخاص باز هم با ایدئولوژی مورد نظر آقایان مشکل پیدا می کنند٬باید بجای نگاه به بیرون به فکر اصلاح
مشکلات اساسی درون ساختاری خودشون باشند.
وقتی به یک گروهی از آدمها امکاناتی رو پیشنهاد می کنید و در مقابل اونها باز هم به گروه تهیدست
مقابلتون می پیوندند٬باید بجای بالا بردن ارزش مالی جایزه ها به دافعه ذاتی رفتارهای خودتون و جاذبه
شعارها و رفتار های طرف مخالف نگاه دوباره ای بکنید.
و خلاصه اینکه٬نظامی که از پس جذب دست پرورده های فرهنگی خودش بر نیاد هیچ کس دیگه ای رو
هم نمی تونه جذب کنه.
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 7:47 توسط
|
دکتر داود روشنی هم دستگیر شد.
اگه اشتباه نکنم از بچه های ورودی بهمن بود.همیشه ته ریش داشت و یه لبخند دوست داشتنی روی
لبش (نه از این لبخند هایی که آدم و یاد قیامت می اندازه). و تازه وقتی که حرف می زد لهجه دوست
داشتنی ترکیش٬ جذاب ترش می کرد.
مذهبی بود و فرزند شهید. بیشتر اوقات هم با بچه مذهبی ها و فرزندان شهدا دمخور بود.تو خوابگاه ۱۲
کوی (اگه اشتباه نکنم) هم با اونها هم اتاق بود.ولی هیچوقت " خودی و غیر خودی " نداشت و با همه
می گفت و می خندید.رابطه اش با همه خوب بود.همراه بود با احترام و محبت.رابطه ما هم در همین حد
بود.یه سلام و علیک و چند تا بذله گویی سرخوشانه.نه بحثی و نه جدلی.هیچوقت فکر نمی کردم
که اهل سیاست باشه.فکر می کردم سرش تو کار زندگی خودشه و مشغول گرفتاریهای خودش.
ولی همیشه دوستش داشتم.به این دلیل که هیچوقت از رانت پسر شهید بودن استفاده نکرد.هیچ
ادعایی نداشت.دوست داشتنی بود و محجوب.یه جنتلمن مذهبی.
گذشت و گذشت.تو شلوغی های ۱۸ تیر دیدمش.توی کوی.همراه محمد زینل زاده و یه نفر دیگه که یادم
نمی آد.محمد از بچه های بسیج بود و شاید هم دبیر بسیج علوم پزشکی.داود و اون یه نفر دیگه هم از
بچه های دفتر شهداء و ایثارگران بودند.
گفتند اینجا چه میکنی.گفتم تماشا.من گفتم شما چه می کنید.اونها هم گفتند تماشا.
هر دو دروغ می گفتیم.ما در دو جبهه بودیم و ....
بعد از اون دیگه داود رو کمتر دیدم.تو بیمارستانها پخش و پلا بودیم و دیر به دیر همدیگر رو می دیدیم.
ولی هربار که می دیدیم سلام و علیک گرم بود و بذله گویی های دانشجویی.
بعد از فارغ اتحصیلی دیگه ندیدمش.دور ا دور ازش خبر داشتم.می دونستم یه چند باری برای تخصص
خونده و هربار به یه دلیلی نزدیکی های امتحان وا داده.یکی و دو بار هم که سوالها رو فروختند و ...
دلش بیشتر پی عدالت و اصلاح مملکت بود تا تخصص و پست ومقام ومال.
کافی بود ساکت بشه و از رانت پسر شهید بودن استفاده کنه.مثل همه اونهایی که "پسر شهید" نبودند
و خودشون رو رزمنده و "بسیجی" جا زدند و حالا ...
من از مملکت زدم بیرون.بی خیال اصلاح شدیم ما.به نظرم اومد "خانه از پای بست ویران است".ولی داود
ول کن ماجرا نبود.عدالت می خواست و صداقت. از اونهایی که پدرش رو زمان جنگ فرستاده بودند "خط
مقدم" و خودشون اون عقب مشغول "فرماندهی لجستیکی" بودند. دل داود پاک بود و "جاه طلبی ها"رو
باور نکرده بود.
.....
از طریق وبلاگ دوباره همدیگر رو پیدا کردیم.قبل از انتخابات خیلی به هم گیر دادیم.داود تغییر کرده بود.من
هم تغییر کرده بودم. تو وبلاگش نوشته بود که " حادثه ۱۸ تیر مسیر زندگیش رو تغییر داده و در این زمینه
کتاب نوشته که بهش اجازه چاپ ندادن.باید هم تغییر می کرد.اون " آزاده " نمی بایست هم در مقابل
بیداد سکوت کنه.
من دیگه دل در گرو سروش و ملکیان نداشتم.ولی داود حالا داشت.داود "دفتر ایثار گران" شده بود اصلاح
طلب دینی و طالب دمکراسی دینی.خیلی توی وبلاگمون درباره هم نوشتیم. در دفاع از اصلاح طلبی
دینی و دمکراسی دینی غیرتمند بود.داود در دفاع از " جمهوری اسلامی " مثل پدرش ثابت قدم بود.
با وجود اختلافات فراوون٬ از خوندن کامنتها و مطالبش لذت می بردم و حال می کردم.نوشته هاش برام
لهجه ترکی داشت و و من و با خودش می برد و به بحث های دانشجویی.....
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:44 توسط
|
شنبه رفتم Newcastle .برای یه دوره آموزشی سونو گرافی.
مدرس اصلی دوره یک آقای دکتری بود که متخصص طب اورژانس و مدیر گروه اورژانس بیمارستان
Newcastle بود.الحق که آدم خیلی خوبی بود.
بعد از آموزش اصول تئوری از ما خواست که بریم و با کمک و راهنمایی دستیارانش بیمارانی رو که از
قبل دعوت کرده بودند سو نو گرافی کنیم.
قرار بود یکی از این بیماران یه بچه ای باشه تا ما تجربه سونوگرافی روی بچه ها رو هم داشته باشیم اما
از شانس بد ما ٬پدر و مادر بچه پشیمون شدند و بچه رو نیاوردند. استاد محترم هم سریعاٌ زنگ زد و از
خانومش خواست تا دختر ۹ ساله اش رو بیاره و از اون خواست تا نقش مریض رو بازی کنه و اجازه بده ما
سونو گرافی کنیم.
یکی دو ساعتی گذشت.کم کم یکی از مریضها شروع کرد به اظهار خستگی و بعد هم گفت که می خواد
بره....و حالا این نوبت خانم آقای دکتر بود که داوطلب بشه و اجازه بده ما شکمشو سونو بکنیم.
نه فیسی بود و نه افاده ای....هرچه که بود تعهد به کار بود و علاقمندی.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 18:57 توسط
|
خدااااااااااااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:32 توسط
|
چقدر سخته وقتی بیماری و رنج کشیدن عزیز ترینت رو می بینی و کاری نمی تونی بکنی.
کاش میشد در رنج عزیزان شریک شد تا اندکی از درد اونها کاسته بشه.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:33 توسط
|
قبلاٌ هم نوشتم که : سیستم درمانی ما در مقابل سیستم بهداشت و درمان اینها به ماشین آدمکشی
شبیه تره.....همچنان هم موافقم.
یاد دوران انترنی بخیر٬از اولین فرمایشات روسای بخش جراحی این بود:
"حق ندارید که به بیمار مشکوک به آپاندیس مسکن بدین.تظاهرات بیماری رو می پوشونه و تصمیم
گیری برای استاد مشکل می شه" و اگه شما پشت گوشتونو دیدین مریض هم استاد مربوطه رو می
دید.
همه ( از استاجر و انترن و رزیدنت سال یک تا چهار ) می اومدند و مریض بخت برگشته رو که از درد به
خودش می پیچید و به آباء و اجداد خودش و ما ابراز ارادت چاله میدونی می کرد معاینه می کردند ( همه
به غیر از استاد محترم!!) و آخرش هم همون تصمیمی رو می گرفتند که از اولش واضح بود.....جراحی.
و حالا اینجا.... مریض از در نیومده با مرفین پذیرایی می شه که خدای نکرده این درد بی همه چیز باعث
ملال خاطرش نشه.
به قول اینها " مریض شایسته درد نیست" و بعد هم که به بخش فرستاده میشه باید "تیم درد" رو در
جریان بذارید که متخصص مربوطه ایشون رو روزانه ویزیت بکنه که مبادا ذره ای درد (واقعاٌ ذره ای!!) باعث
تکدر خاطر حضرت ایشون نشه.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 12:33 توسط
|
احمد توکلی توی اون نامه کذاییش یه چیزی نوشته بود که هیچ جور از ذهنم بیرون نمی ره دائماٌ تحریکم
می کنه که درباره اش بنویسم.
حضرت ایشون نوشته بود که خیلی از شرکت کنندگان سبز مراسم روز قدس ظاهر مذهبی نداشتند و
احتمالاٌ به دین و حکومت هم اعتقاد نداشتند. ( نقل به مضمون )
البته شاید برای خیلی ها این جمله در مقابل سایر نظرات ایشون چندان حساسیت بر انگیز نباشه و
ایجاد کنجکاوی نکنه ولی برای اونهایی که ایشون رو می شناسند خیلی جالبه و نشانه ای از یک اعتقاد
تاریخی به "ظاهره" که دوباره خودنمایی کرده.
آقای احمد توکلی رو قبل از انقلاب ایرج صدا می کردند و البته اسم شناسنامه ای ایشون هم همین بود و
اسم خواهرشون هم "شهین" بود.این دو برادر دیگری هم داشتند به اسم بیژن.همه از خانواده ای نسبتاٌ
مرفه و به اصطلاح اون دوران بچه سوسول.تا اینکه ایرج پاش به دانشگاه شیراز باز می شه و شروع می
کنه به فعالیتهای سیاسی... و بعد انقلاب. ایرج می شه احمد و شهین میشه هاجر. ( از اسم
جدید بیژن خبری ندارم٬هر چند می دونم که تیمسار شده).لباسهای سوسو لیشون عوض می شه و
پیرهنشون می آد رو شلوار.لاک ها پاک می شن و روسری روی موهای آرایش شده قبلی رو می
پوشونه و چادر به لباسهای "سوسولی" قبلی اضافه می شه!!
و این مفهوم ظاهر اسلامی از نظر ایشونه! از نظر ایشون مهم اسم و ظاهر افراده که مشخص می کنه
مذهبی هستند یا نه.مهم نیست که تجاوز کنند٬تهمت بزنند٬شکنجه کنند٬دروغ بگن و ......مهم اسم و
مدل مو و لباسشونه که مشخص می کنه بهشتی اند یا جهنمی.
و به همین دلیله که احمد بهشتی شد و سبزها جهنمی!!
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 16:37 توسط
|
جخ امروز
عمر ِ جهان بر من گذشته است.
نزديکترين خاطرهام خاطرهی قرنهاست.
بارها به خون ِمان کشيدند
به ياد آر،
و تنها دستآورد ِ کشتار
نانپارهی بيقاتق ِ سفرهی بيبرکت ِ ما بود.
اعراب فريبام دادند
بُرج ِ موريانه را به دستان ِ پُرپينهی خويش بر ايشان در گشودم،
مرا و همهگان را بر نطع ِ سياه نشاندند و
گردن زدند.
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم |
|
| |
که رافضيام دانستند. |
نماز گزاردم و قتل ِ عام شدم |
|
| |
که قِرمَطيام دانستند. |
آنگاه قرار نهادند که ما و برادران ِمان يکديگررابکشيم و
اين
کوتاهترين طريق ِ وصول ِ به بهشت بود!
به ياد آر
که تنها دستآورد ِ کشتار
جُلپارهی بيقدر ِ عورت ِ ما بود.
خوشبيني برادرت تُرکان را آواز داد
تو را و مرا گردن زدند.
سفاهت ِ من چنگيزيان را آواز داد
تو را و همهگان را گردن زدند.
يوغ ِ ورزاو بر گردن ِمان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
بر گُردهمان نشستند
و گورستاني چندان بيمرز شيار کردند
که بازماندهگان را |
|
| |
هنوز از چشم |
|
| |
خونابه روان است. |
کوچ ِ غريب را به ياد آر
از غُربتي به غُربت ِ ديگر،
تا جُستوجوی ايمان |
|
| |
تنها فضيلت ِ ما باشد. |
به ياد آر:
تاريخ ِ ما بيقراری بود
نه باوری
نه وطني.
□
نه،
جخ امروز |
|
| |
از مادر |
|
| |
نزادهام. |
زنده یاد احمد شاملو - ۱۳۶۳
+
نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 10:5 توسط
|
بعضی وقتها! با تمام وجود٬ برای کسی که مدام در کنارته احساس دلتنگی می کنی.
بعضی وقتها! از اعماق دلت محبت رو از کسی که دوستش داری گدایی می کنی و هر بارهم جواب
منفی می شنوی.
بعضی وقتها! از اعماق قلبت از خدا چیزی رو می خوای و بعد ها افسوس می خوری که ایکاش این آرزو رو
نکرده بودی.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 0:2 توسط
|